سبک زندگی من

سبک زندگی من

سبک زندگی من چطوری بوده و هست؟

چه تغییراتی تو سبک زندگیم بوجود اومد؟

چرا؟

چطوری؟

 

 

امروز 21 بهمن 97 وقتی تصمیم گرفتم مقاله جدیدی روی سایت منتشر کنم ،

 

یهو مغز آموزش پذیرم گفت :

بیا از پارسالت تا به الان، از سبک زندگی خودت بنویس و درسایی که گرفتی 🙂

 

دیدم راست میگه ، چی بهتر از این که هم تلنگری به خودم میشه هم میتونه

درسایی برای بعضی از دوستانمون که پرسیدن، داشته باشه.

 

پس بریم به پارسال این موقع یعنی 21 بهمن  96

سبک زندگی من - سحرخانجانی

 

میدونستم یچیزی تو وجودم جاش خالیه اما نمی دونستم چیه؟!

به وضوح سردرگم و آشفته بودم ولی نمیدونستم باید چیکار کنم؟!

با کی حرف بزنم!؟

اصلا کسی متوجه حرفام میشه یا نه؟!

 

با اینکه خیلی از چیزایی که حس میکردم دوست دارم رو تجربه کرده بودم،

ولی هیچکدومشون اونی که میخواستم نبودن!

 

ممکنه الان با خودتون بگین :

ااااااا منم همینطوریم !

 

خیلی حس بدی بود!

شدیدا اذیتم می کرد!

هروقت به خانم مادر از حسم می گفتم ، می گفت ناشکری نکن!

میدونی چندنفر آرزوشونه تو موقعیت الانه تو باشن!

راست میگفت ولی من آدمِ اون حیطه و زندگی نبودم!

اینکه همش دست و پای ذهن و خلاقیتمو ببندن و بگن اینی که ما می گیم رو انجام بده ، نم نم داشت منو می کشت!

انگار قطره قطره آب می شدم !

 

یبار با خودم گفتم :

سحر نکنه تو اشتباه می کنی!؟

آخه مگه میشه همه اشتباه کنن و تو درست بگی؟!

نکنه خودت رو داری غلط می شناسی ؟!

حواست رو جمع کن تا خطا نری!!

 

خلاصه افتادم تو یه درگیری عجیبی با خودم که حتما من دارم اشتباه میکنم دیگه!

خب اگه من دارم اشتباه میکنم پس چرا خدا منو این مدلی و این تیپی آفریده؟

اون که دیگه اشتباه نمی کنه!

 

باید با چند نفر که:

هم متخصص هستن و هم آگاه، صحبت کنم ( این شد باورم )

ولی خب کیا؟

از کجا پیداشون کنم؟

گیریمم پیداشون کردم ، چجوری باهاشون ارتباط بگیرم؟

(اینجاست که میگن باید سیمِت به اون بالایی وصل باشه، حالا با هر دینی که هستی)

کم کم آدمایی سر راهم قرار گرفتن که شدن راهنمای همین مسیر.

 

وقتی دیدم هم متخصصن و هم آگاه ، شروع کردم باهاشون صحبت کردن

از تجربیاتشون استفاده کردن

بیشتر ذهنم درگیر شد

ولی این بار مطمئن بودم که جواب درست رو پیدا میکنم.

 

از هر فرصتی استفاده می کردم تا باهاشون گپ بزنم

و علامت سوالامو یکی یکی شخم بزنم

 

اینم تو پرانتز بگم که:

همیشه دوست داشتم کتابخون باشم ولی هیچوقت نه کتاب خوندن درست و اصولی

رو بلد بودم

و نه کاری براش کرده بودم ( اینم یه رویای دیگه )

 

از یجایی به بعد بهم کتاب معرفی می کردن که فلان کتاب رو بخون

خیلی بهت دید میده و کمکت میکنه

و بیشتر کمکت میکنه که غرق دنیای درون خودت بشی و بیشتر خودت رو بشناسی.

 

کتابا رو دست و پا شکسته می خوندم

از یجایی به بعد دیدم ، نه داره جواب میده

دارم از سردرگمی در میام

حس اینکه یه قایق سردرگم و آشفته کوچیکی هستم تو یه اقیانوس بزرگ،

داره کمرنگ میشه

اینو که دیدم بیشتر تاختم

تا اینکه یک در جدید از دنیایی که همیشه آرزوشو داشتم ولی خودمم خبر نداشتم

به روم باز کرد.

اولش خیلی مردد بودم که درسته یا نه!

وقتی دیدم هدفاش با هدفام یکیه و ریل های قطارمون تو یک مسیرن

مطمئن شدم که خود خود خودشه.

رفتم جلو

بهش اعتماد کردم

و سخت تلاش کردم

هرازگاهی ناامیدی میومد و میگفت که سحر داری اشتباه میکنیا!

این اونی که تو میخوای نیست!

بهش گوش ندادم!

و بعدا فهمیدم این حرفاییه که مغز خزنده من میزنه چون دلش نمی خواد از Comfort Zone یا همون دایره امن

خودش خارج بشه تا به چالش و دردسر نیفته!

 

الان ساعت 12:10 دقیقه نیمه شبه،

که از سرکار برگشتم و دارم ادامه این مقاله خاطره وار رو می نویسم.

زودی برمی گردم سر اصل مطلب تا از دستمون در نره!

 

چیزی که خودمم بهش رسیدم اینه که:

وقتی تصمیم می گیری تو مسیر ناشناخته ای پا بذاری

هرکسی به نوبه خودش میخواد ازت محافظت کنه!

اما فقط فکر می کنن که دارن ازت محافظت می کنن

چون در واقع با این کارشون مدام به سمتت سنگ پرتاب میکنن و مانع حرکتت میشن!

این که خوبشه!

چون سنگ هایی که به سمتت میان از سر دلسوزیه!

میدونی مثل چیا و کیا؟

مثلا مامان ، بابا ، همسرمون میگن :

واسه چی میخوای خودت رو اذیت کنی؟

چی بهتر از این که یک آب باریکه ای همیشه تو زندگیت هست؟

استرس نداری ته ماه پول داری یا نه!

شغلت معلومه

درآمدت معلومه

بیمه هم که داری

وقتی هم که پیر شدی میشه کمک حالت

و از این حرفا!!!!

چون دلشون میسوزه که مبادا آسیب ببینی این حرفا رو میزنن!

 

اما…

میدونی بدش کدومه؟

اینکه یک عده از روی حسادت بهت سنگ میزنن و چون خودشون نمی تونن اون شرایط رو تجربه کنن

دوست هم ندارن که تو تجربشون کنی!

اینا چون باورت دارن که میتونی بهت سنگ میزنن!

چون میدونن از پسش برمیای و یک روزی از اونا جلو میزنی!

اما چون چشم دیدن اون روز رو ندارن ، می خوان از الان جلوتو بگیرن

پس مدام بهت میگن که : اشتباه داری میریا!

تو که اصلا آدم این کارا نیستی!

تو واسه این ساخته نشدی!

و …

چیزایی که کم نشنیدیم!

 

اما کاری که ما باید بکنیم چیه؟

میدونین چرا دارم از این حرفا میزنم؟

چون لحظه به لحظشو چشیدم و میدونم چه حس و حالی داره!

مخصوصا سر در گمی و گیجیه!

یچیزش خیلی مهم بود و هست تو این مسیر

همون وصل بودنه

همون باور و رویا داشتنه

چون همین دوتا کل مسیر رو برات روشن میکنه

اما به شرطی که چاشنیش تلاشت هم باشه

اونوقته که حتما نتیجه می گیری

بهت قول میدم…

میدونی

خیلی چیزا به باورای ما برمی گرده

میتونم بگم همه چیز!

اما تا خودم تجربش نکنم ترجیح میدم این حرف رو نزنم

برای همین دارم رو باورهای خودم کار می کنم

و حتما نتیجش رو بهتون میگم

و آموزش هاش رو هم براتون میذارم

تا شما هم حال خوبش رو تجربه کنین

 

 

یه نگاهی به این پست اینستاگرام بندازیم که مرتبط به همین مقاله مون هم هست.


دوستتون دارم

فعلا خداحافظ

مقاله های مرتبط :